سه شنبه 29 آبان 1397
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ورود

هزار شهید را دیدم هیچکدام عزت الله نبود

شهيدي که پس از سال‌ها گمنامي، شناسايي شد

«کامیون داشتم و در شهرهای دور دست بار می‌بردم. یک روز صبح که سوار کامیون شدم، «سیدحسین حسینی»، همسایه‌مان که شهید هم شد، آمد و گفت: «شما جایی می‌روی؟» گفتم: «بار دارم، باید به تهران ببرم.» گفت: «حاجی! علی‌اکبر از عملیات برنگشته.»

یک حالی شدم…

*علی‌اکبر پانزده سالش بود و سومین فرزند خانواده و در مقطع راهنمایی درس می‌خواند. عزت‌الله، متولد 1340 بود و تازه دانشگاه قبول شده بود که دشمن نفرین شده به خاک ایران حمله کرد.

اول عزت‌الله عازم جبهه شد و بعدش من رفتم. پشت سر من علی‌اکبر به کردستان رفت. چند ماهی گذشت، من از جبهه برگشتم، علی‌اکبر هم آمد خانه و علی‌اصغر و محمدرضا، دو پسر دیگرم رهسپار شدند. از پنج مرد خانه‌ی ما، همیشه چهار نفرشان جبهه بودند.

علی‌اکبر از عملیات «فتح‌المبین» برگشت و چند روزی ماندگار شد. ما رفتیم قم، توی حرم حضرت معصومه(س)، حال عجیبی بهم دست داد. وقتی برگشتم علی‌اکبر داشت می‌رفت جبهه. به «حاجیه‌فاطمه»، مادرش گفتم: «علی‌اکبر را خوب نگاه کن و سیر شو.»

بغض گلویم را گرفته بود. مادرش گفت: «چرا حاجی؟»

گفتم: «خداحافظی هم بکن! علی‌اکبر دیگر نمی‌آید.»

علی‌اکبر رفت. بقیه‌ی پسرانم هم جبهه بودند. فقط من مانده بودم؛ چون این رسم خانه ما بود که یک مرد بماند!

تا این‌که عملیات «بیت‌المقدس» شد. از شب اول عملیات، بغض نا‌نوشته‌ای آمد سراغ من. برای همین ماشین را بار زدم تا بروم سفر و سرگرم باشم.

*از ماشین پیاده شدم. نگاهی به سیدحسین کردم و گفتم: «وقتی برنگشته، یعنی یا اسیر شده، یا مفقود.»

آماده شدم بروم اهواز دنبال علی‌اکبر. سیدحسین هم اعلام آمادگی کرد تا با من بیاید. رفتیم اهواز، اول ما را به‌سمت بیمارستان «جندی شاهپور» فرستادند. آن‌جا چند تا کانتینر شهید گمنام بود. تک‌تک شهدا را نگاه کردم؛ دویست‌وهشتاد علی‌اکبر آن‌جا بود، اما هیچ‌کدام علی‌اکبر من نبودند!

آن موقع هنوز معراج‌الشهدا نبود. به قسمت تعاون رفتم. آن‌جا گفتند: «نام پسرتان توی آمار هست. پسرتان درست شب اول عملیات بیت‌المقدس شهید شده؛ دهم اردیبهشت شصت‌ویک. الآن هم پیکرش را به گرگان فرستاده‌ایم.»

باورم نمی‌شد. علی‌اکبر من، شهید شده بود. کمی تأمل کردم و به خودم آمدم. بهشان گفتم: «من کامیون دارم، به‌دردتان می‌خورد؟»

خیلی تعجب کردند و گفتند: «مگر پسرت شهید نشده!؟»

گفتم: «بله! ولی…»

گفتند: «خوب باید بروی برای تشییع جنازه و…»

گفتم: «یعنی برای من کاری ندارید؟»

مکثی کردند و بعد گفتند: «پس بیا کوله‌پشتی‌های شهدای شمال کشور را بار بزن و ببر چالوس.»

برگه را نوشت و داد دستم. داشتم می‌رفتم که گفتند: «راستی! کوله‌پشتی شهدای قم هم هست.»

گفتم: «باشد، می‌برم.»

گفتند: «کوله‌پشتی شهدای تهران هم هست.»

گفتم: «هر کجا هست می‌برم تهران، تا از آن‌جا تقسیم کنند.»

کامیون را بار زدم و آمدم تهران. حالا کامیونم، کوله‌پشتی‌ای شده بود از کوله‌پشتی‌های شهدا. سهم شمال را هم به چالوس بردم. بعد یک راست رفتم گرگان. وقتی به سپاه رسیدم، تابوت علی‌اکبرم را دیده‌ام که توی پرچم ایران پیچیده بودند. پرچم را بوییدم، بوی بهشت می‌داد… بوسیدمش و بازش کردم. علی‌اکبرم آرام خوابیده بود، درست مثل وقتی که تازه به دنیا آمده بود؛ آرامِ آرام.

*در خانه‌مان همیشه بعد از نماز صبح، با چهار پسرم قرائت قرآن داشتیم؛ برای همین روحیه‌مان قوی بود.

عزت‌الله کسر تولد داشت؛ یعنی جلوتر از زمان خودش که نُه ماه است، به‌دنیا آمده بود.

ده روزه که بود، دستش را گرفتم و به مادرش گفتم: «این دست‌ها یک روز به یاری امام زمان(عج) می‌رود.»

سه سال بعد وقتی امام، جمله‌ی معروف‌شان را که گفته بود؛ «حواریون من توی گهواره‌اند»، فهمیدم، چرا عزت‌الله کسر تولد دارد. باید به قیام امام خمینی که واسطه‌ی امام زمان(عج) بود می‌رسید…

هنوز تابوت علی‌اکبر را بلند نکرده بودند که یکی از از بچه‌ها گفت: «عزت‌الله مجروح شده و در بیمارستان است.»

علی‌اکبر تشیع شد و من سر مزار علی‌اکبر سخنرانی کردم. چنان حرف زدم که همه روحیه گرفتند. هنوز جنگ ادامه داشت…

*یک ماشین تانکرآب داشتم که برای رزمندگان آب می‌بردم. سال 66 بود. عزت‌الله چند بار زخمی شده بود و این دفعه شیمیایی. کمی که مانده بود، شنیدم که دارد می‌آید جبهه. رفتم فاو و شهید «غلام‌حسین رحمانی» را پیدا کردم. عزت‌الله همیشه با او بود.

بهش گفتم: «برادر رحمانی! شما به عزت‌الله گفتی بیاید این‌جا؟ علی‌اکبر شهید شده و علی‌اصغر و محمدرضا و من هم که الآن جبهه هستیم. رسم است که یک مرد ما باید در خانه باشد.»

شهید رحمانی بغض کرد و اشکی بر گونه‌هایش جاری شد. دستم را گرفت و در گوشم گفت: «من هم مثل شما! همه‌ی خانواده‌ جبهه‌ایم. اگر ما نباشیم، کی باید بیاید؟»

چیزی نگفتم و خداحافظی کردم.

باید می‌رفتم گرگان. تا رسیدم، مادر علی‌اکبر گفت: «عزت‌الله همین یک ساعت قبل رفته سپاه و بعدازظهر می‌خواهد برود جبهه.»

سریع به سپاه رفتم. حال غریبی داشتم. عزت‌الله را صدا کردم و بهش گفتم: «آمده‌ام که نگذارم فعلا بروی. تو بمان، مادرت تنهاست. من جای تو می‌روم.»

گفت: «تو همین الآن از جبهه برگشته‌ای. بعدش هم از لشکر برای من نامه آمده بابا. یعنی بر من تکلیف شرعی شده که باید بروم.»

گفتم: «قبول، برو…»

عزت‌الله که سوار اتوبوس شد، من هم به خانه برنگشتم و سوار اتوبوس آخری شدم و رفتم. اول رفتیم چالوس. آن‌جا عزت الله را دیدم. تبسمی کرد. بعد تقسیم شدیم. او رفت فاو و گردان «صاحب‌الزمان(عج)» تا به غلام‌حسین ملحق شود. من هم رفتم سمت «هفت‌تپه».

چند وقتی گذشت. رفتم شلمچه، آن‌جا هم ماشین سنگین دستم بود. توی سنگر بودیم که دیدم، عزت‌الله با جمعی از بچه‌های گردان صاحب‌الزمان(عج) آمدند توی سنگر ما. صحبت از عملیات «کربلای 10» بود. توی سنگر، بچه‌ها جمع‌شان جمع بود. یکی‌شان گفت: «عملیات سختی خواهد بود و پاتک‌های سنگینی دارد و دشمن حتی شهدای ما را زیر شنی تانک‌هاشان له می‌کنند.»

بعد عزت‌الله گفت: «خوش به‌حال شهیدی که زیر شنی تانک‌های این نانجیب‌ها له شود.»

من یکه خوردم، بدنم لرزید و گفتم: «عزت‌الله! پدرت کنارت نشسته‌ها.»

عزت‌الله تبسمی کرد و گفت: «بابا! به‌خدا من از این ناراحتم که طوری به محضر آقا اباعبدالله(ع) وارد شوم که بدنم از بدن آقا سالم‌تر باشد. مگر همین قوم شنیع و نانجیب نبودند که بر بدن اباعبدالله(ع) اسب تازاندند. خوب باباجان! این آدم‌ها، همان نسل خبیث و ناپاک شمرند، این تانک‌ها هم همان اسب‌ها هستند.»

در همین لحظه یک نفر عزت‌الله را صدا زد. وقتی برگشت، گفت: «دیگر وقش رسیده. گردان صاحب‌الزمان(عج)، خط‌شکن عملیات است.»

خدا‌حافظی دردناکی کردیم و رفت…

شب خوابی دیدم و گفتم عزت‌الله هم پرید.

مرحله‌ی اول و دوم عملیات که تمام شد، گردان مسلم(ع) رفت تا جایگزین گردان خط‌شکن شود. گردان مسلم به منطقه خوب توجیه نبود، برای همین عزت‌الله ماند تا کنارشان باشد. عزت‌الله بالاخره در شب دهم اردیبهشت شصت‌وشش، در بلندی‌های ماهوت شهید شد؛ درست همان شبی که علی‌اکبر شهید شده بود. علی‌اکبر شهید و مفقود شد؛ عزت‌الله هم همین‌طور؛ فقط علی‌اکبر چند روز بعد پیدا شد، ولی برای عزت‌الله بیش از هزار شهید را در جاهای مختلف دیدم، نبود که نبود.

جنگ تمام شد و اسرا داشتند برمی‌گشتند. یکی از اسرا که هم‌رزم عزت‌الله بود، لحظه‌ی شهادت عزت‌الله را برایم تعریف کرد. گفت: «عزت‌الله ما را تأمین می‌داد که یک بعثی خبیث با قناسه، پیشانی عزت‌الله را هدف قرار داد و پسرت شهید شد.»

*حالا همه سر زندگی‌اند. من و مادرش، دو فرزند عزت‌الله که حالا خودشان صاحب فرزند هستند و نامش را هم گرفته‌اند و همه، منتظر یک نشانی از او هستیم.

بیست‌واندی سال گذشت. یک شب از ماه مبارک رمضان، در مراسم ختم جوانی از خانواده‌ی شهید سیدحسین که در یک تصادف کشته شده بود، حال عجیبی پیدا کردم. آن شب خواب دیدم، مجلس عزاست و شهید سیدحسین هم حضور دارد. صدایم کرد. جلو رفتم و احوالپرسی کردم. گفتم: «چه خبر سیدحسین؟ کجا هستی؟ علی‌اکبر و عزت‌الله را می‌بینی. خبر ازشان داری؟»

گفت: «بله! ما هم‌دیگر را می‌بینیم.»

گفتم: «وضعیت شهدا آن‌جا چگونه است؟»

گفت: «همه‌ چیز عالی است.»

توی عالم خواب به سیدحسین گفتم: «هنوز جنازه‌ی عزت‌الله نیامده و بچه‌هایش تو ناباوری هستند. مادرش هم خیلی بی‌تاب است.»

شهید سیدحسین بلافصله گفت: «عزت‌الله در منطقه‌ی مهریز یزد است.»

ناگهان از خواب پریدم. دیگر نماز صبح شده بود. این موضوع را پنهان نگه داشتم با احدی صحبت نکردم. فقط بهش فکر می‌کردم.

شش ماه از این ماجرا گذشت. باز اتفاقی افتاد که مرتبط با شهید سیدحسین بود. شب خوابش را دیدم که توی خانه‌ی خودمان بودیم و شهید سیدحسین مهمان ماست. شهید سیدحسین گفت: «نمی‌خواهی مرقد عزت‌الله بروی؟»

گفتم: «چرا. می‌خواهم.»

گفت: «برویم.»

دستم را گرفت. تا گفتم برویم، دیدم مزاری روبروی ما است که دور تا دورش را دیوار کشیده‌اند. یک در ورودی داشت که باز بود.

وارد شدیم، یک مزاری بود که داخلش یک محلی ساخته بودند برای شهدا، تقریبا از زمین فاصله داشت، مثل یک سکو بود، سقف هم داشت. نزدیک شدیم. گفتم: «قبر عزت‌الله کدام است؟»

با دست اشاره کرد و گفت: «آن‌جاست.»

نگاه کردم و گفتم: «پس بیا یک زیارتنامه بخوانیم.»

شروع کردم: «السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)… همین‌طور داشتم می‌خواندم و تا گفتم: «السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)» از خواب پریدم.

دیگر موضوع را پنهان نکردم و از صبح شروع کردم به تلفن زدن. تا این‌که مادر عزت‌الله پرسید: «چه خبر شده که این‌قدر زنگ می‌زنی؟»

موضوع را گفتم. همه‌ی بچه‌ها جمع شدند. با بنیاد شهید یزد رایزنی کردیم و راه افتادیم. وقتی داشتیم می‌رفیم سمت مهریز، توی جاده تابلویی بود که روی آن نوشته بود؛ «به طرف راست! 1000 متر، گردکوه.»

این تابلو آتشی به جانم انداحت. وقتی به تابلو رسیدم، ماشین خاموش شد. من که این‌قدر صبور بودم، ناگهان به گریه افتادم. یک لحظه حس کردم عزت‌الله کنار این تابلو ایستاده و می‌گوید: «بابا! من این‌جا هستم.»

کمی گذشت و من قدری آرامش پیدا کردم. بچه‌ها از ماشین پیاده شدند و قضیه را پرسیدند. گفتم: «نمی‌دانم. هرچه هست، این تابلو من را آتش زده. تا بنیاد شهید مهریز نرفتند، برویم.»

سوار شدیم و ماشین با یک استارت روشن شد.

در بنیاد شهید یزد، امکاناتی در اختیار ما گذاشتند. یک دوربین فیلمبرداری هم گرفتند و با مسئول خود بنیاد شهید به تک‌تک مزارها سر زدیم. گفتم: «هیچ‌کدام از این مزارها که رفتیم، آن‌چه که من دیده بودم، نیست.»

نشانی را که در خواب دیده بودم دقیق بازگو کردم. یک دفعه یکی‌شان گفت: «این نشانی فقط مختص «گردکوه» است.»

با نام گردکوه تکانی خوردم. به‌سمت گردکوه حرکت کردیم. به دویست متری که رسیدیم، گفتم: «صبر کنید! آن‌جا یک مزار بود که دورش دیواری داشت و یک ورودی. داخل مزار، یک سکو هست که چند شهید زیر آن دفن‌اند. مسقف هم هست.»

یکی از بنیاد شهید با دوربین جلوتر رفت و بعد فریاد کشید: «همین‌جاست.»

همه‌مان حال غریبی داشتیم. وارد مزار که شدم، دیدم بله، دقیقا همان نشانی خواب است. در بین ده شهید، تنها یک شهید گمنام بود. گفتند: «این شهید گمنام از بلندی‌های ماهوت کردستان آمده.»

دیگر مطمئن بود که همان عزت‌الله خودم است. این اتفاق مردم را جمع کرد. ما چند روزی آن‌جا ماندیم تا شهید را به گرگان ببریم، اما مردم ازمان خواستند که شهید باید آن‌جا باشد؛ تبرک است.

الان مزار شهید عزت‌الله در گردکوه است.

ماهنامه امتداد

شماره 75، آبان 1391

صفحات (54-57)

غلام‌علی نسائی


 

درباره‌ی سایت

امام خمینی

اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهایی که بر ملت ها وارد میشود، در بسیاری از موارد، بر اثر بی بصیرتی است. خطاهایی که بعضی از افراد می کنند، بر اثر بی بصیرتی است. بصیرت خودتان را بالا ببرید. آگاهی خودتان را بالا ببرید. من مکرر این جمله امیرالمؤمنین علیه السلام را در گفتارها بیان کردم که فرمود: « الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر »

اللهم عجل لولیک الفرج