جمعه 25 آبان 1397
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ورود

شب عاشورا

به‌ تاریخ‌ بنگرید كه‌ هیچ‌ چیز جز تكرار مكررات‌ با اندك‌ تفاوتی‌ نیست‌. سال‌ پنجم‌ هجری‌ همه‌ی‌ قدرت‌های‌ ضد اسلام‌ جزیرة‌العرب‌ به‌ رهبری‌ ابوسفیان‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ دادند تا با پیامبر اسلام‌ بجنگند. …اینك‌ یكی‌ از نوادگان‌ ابوسفیان‌ به‌ جنگ‌ پسر دختر پیامبر خدا آمده‌ است‌ تا اسلام‌ علوی‌ را نابود كند.

جان‌ ما فدایت‌ باد:  

خورشید چهره‌ی‌ بی‌رنگ‌ خود را در دشت‌ پهناور عراق ناپدید می‌كرد. در آن‌ طرف‌، تاریكی‌ در حال‌ پهن‌ كردن‌ پرچم‌ سیاه‌ عزا بود. ابن‌سعد به‌ امید تسلیم‌ شدن‌ حسین‌ یك‌ شب‌ دیگر فرصت‌ داد. موضوع‌ جدّی‌ است‌. فردا این‌ دشت‌ پهن‌ از خون‌ فرزندان‌ و شیعیان‌ آل‌رسول‌ رنگین‌ خواهد شد. حسین‌ در این‌ فكر بود آیا می‌شود به‌ جای‌ قربانی‌ كردن‌ ده‌ها اسماعیل‌ فدیه‌ای‌ عظیم‌ پرداخت‌ تا «فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیم‌»[1] را در منای‌ كربلا تكرار كرد؟ پس‌ این‌ فدیه‌ چه‌ كسی‌ خواهد بود؟

 راستی‌ چه‌ فدیه‌ای‌ عظیم‌تر از خود حسین‌؟ پسر علی‌ و فاطمه‌، عزیز دردانه‌ی‌ رسول‌ خدا، عالم‌ترین‌، زاهدترین‌ و بهترین‌ انسان‌ها!

 حسین‌ مصمم‌ شد تا از همراهان‌ بخواهد كه‌ كربلا را ترك‌ كنند تا خود به‌ تنهایی‌ در فردا به‌ قربانگاه‌ برود. بعد از نماز مغرب‌ یاران‌ را جمع‌ كرد تا این‌ مهّم‌ را با آنان‌ در میان‌ بگذارد. رودرروی‌ یاران‌ به‌ پا خاست‌، خدای‌ را ستود و او را بر سختی‌ها و كارزارها سپاس‌ گفت‌ و فرمود:

 «اَللّهُمَّ اِنّی‌ اَحمَدُكَ عَلی‌’ اَنْ اَكْرَمْتَنا بِالنَّبُوَةِ وَ جَعْلَتَ لَنا أسْماعاً وَ اَبُْصاراً و اَفْئِدَةً و عَلَّمْتَنا القُرانَ و فَقَّهْتَنا فِی‌ الدِّینِ فَاْجْعَلْنا لَكَ مِنَ الشّاكرین‌. اَمّا بَعْدُ فَأِنّی‌ لا’اَعْلَمُ اَصُحاباً أوْفی‌’ وَ لا’خَیْراً مِنْ اَصْحابی‌ وَ لا’اَهْلَ بَیْتٍ اَبَرَّولا’ اَوْصَلَ مِنْ اَهْلِ بَیَتی‌ فَجَز’اكُمُ‌للهُ جَمیعاً عَنّی‌ خَیْراً. اَلا’ وَاِنّی‌ لَاَظُنُّ یَومَنا مِنْ هولا’ءِ الاَعْد’اء غَدَاً وَ انّی‌ قَد اَذِنْتُ لَكُم‌ جَمیعاً فَاْنْطَلِقُوا فی‌ حلٍّ، لَیْسَ عَلَیْكُم‌ مِنّی‌ ذِمامٌ. هذَا اللَّیلُ قَدْ غَشِیَكُمْ فَاْتخِّذُوهُ جَمَلاً وَ لْیَأخُذْ كلُّ رَجُلٍ مِنْكُم‌ بِیَدِ رَجُلٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتی‌. فَجَز’اكُمُ‌للهُ جَمیعاً. ثُمَّ تَفَرَّقُوا فِی‌ الْبِلاد فی‌ سَوادِكُم‌ وَ مَد’ائِنِكُم‌ حَتّی‌’ یُفرِّجَ‌ا‌للهُ. فَأِنَّ القَوْمِ یَطْلُبُونَنی‌ و لَو اَصابُونی‌ لَهَوی‌’ عَنْ طَلَبِ غَیْری‌.»[2]

 خداوندا! تو را سپاس‌ می‌گویم‌ بر اینكه‌ خاندان‌ ما را به‌ نبوت‌ كرامت‌ بخشیدی‌ و فهم‌ و بینایی‌ و فكر به‌ ما عنایت‌ كردی‌. قرآن‌ را به‌ ما آموختی‌ و در دین‌ ما را فقیه‌ ساختی‌؛ پس‌ ما را از شكرگزاران‌ درگاهت‌ قرار بده‌.

 امّا ای‌ شمایان‌! من‌ یارانی‌ باوفاتر و بهتر از شما سراغ‌ ندارم‌ و اهل‌ بیتی‌ بهتر و خویشاوند دوست‌تر از شما اهل‌ بیت‌ نمی‌شناسم‌. گمان‌ نمی‌كنم‌ بعد از امروز فرصتی‌ برای‌ فردا از این‌ دشمنان‌ داشته‌ باشیم‌ و من‌ به‌ همه‌ی‌ شما اجازه‌ می‌دهم‌، بروید؛ آزادید. از طرف‌ من‌ هیچ‌ ذمه‌ای‌ به‌ گردن‌ شما نیست‌. این‌ شب‌ پرده‌ی‌ تاریكش‌ را بر شما فرو انداخته‌، آن‌ را مركب‌ خویش‌ قرار دهید و بروید. هر مردی‌ از شما دست‌ مردی‌ از اهل‌ بیتم‌ را بگیرد و با خود ببرد. خداوند همه‌ی‌ شما را پاداش‌ دهد. بروید و در مناطق‌ و روستاهای‌ و شهرهای‌ خود متفرق شوید تا خداوند گشایشی‌ به‌ وجود آورد. این‌ مردم‌ دنبال‌ ریختن‌ خون‌ من‌ می‌گردند، وقتی‌ به‌ آن‌ دست‌ یافتند از جستجوی‌ دیگران‌ منصرف‌ می‌شوند.

 سخنان‌ امام‌ به‌ پایان‌ رسید، ولوله‌ای‌ در اصحاب‌ به‌ وجود آمد، هر كس‌ از دیگری‌ می‌خواست‌ تا وفاداری‌ خویش‌ را به‌ مولایش‌ ابراز كند. چه‌ كسی‌ باید سخن‌ آغاز می‌كرد؟ البتّه‌ همان‌ كس‌ كه‌ به‌ حسین‌ نزدیك‌تر بود؛ عباس‌. او به‌ پاخاست‌ و گفت‌:

 برادرم‌! «چرا باید برویم‌؟ برای‌ اینكه‌ بعد از تو زنده‌ بمانیم‌؟ نه‌، هرگز خداوند ما را چنین‌ ننماید.»

 بعد از عباس‌ بنی‌هاشم‌ هر كدام‌ به‌ پا خاستند و سخنان‌ عباس‌ را تكرار كردند. امام‌ حسین‌ رو به‌ فرزندان‌ عقیل‌ كرد و فرمود: كشته‌ شدن‌ مسلم‌ شما را كافی‌ است‌، بروید.

 گفتند: «سبحان‌الله! مردم‌ چه‌ خواهند گفت‌؟ نمی‌گویند ما شیخ‌ و آقایمان‌ را بی‌هیچ‌ درگیری‌ و جنگی‌ رها كردیم‌. نه!‌ هرگز. ما جانمان‌ را فدای‌ تو خواهیم‌ كرد و در ركابت‌ آن‌ قدر می‌جنگیم‌ تا به‌ جایگاه‌ تو نایل‌ آییم‌. زندگی‌ بعد از تو بر ما ننگ‌ باد.»[3]

 اینك‌ نوبت‌ یاران‌ باوفا بود. مسلم‌بن‌ عوسجه‌ بلند شد و عرض‌ كرد:

 «ما تو را رها كنیم‌ تا هیچ‌ پاسخی‌ برای‌ خداوند نداشته‌ باشیم‌؟ به‌ خدا قسم‌ از تو جدا نخواهیم‌ شد تا نیزه‌هایمان‌ را در سینه‌های‌ دشمنانت‌ فرو نشانیم‌. تا دست‌ در قبضه‌ی‌ شمشیر داشته‌ باشیم‌ با آنان‌ خواهیم‌ جنگید. به‌ خدا قسم‌ اگر شمشیری‌ نداشته‌ باشیم‌ با سنگ‌ به‌ جنگ‌ دشمنانت‌ خواهیم‌ رفت‌ تا در ركابت‌ جان‌ دهیم‌.»[4]

 سعدبن‌ عبدالله بلند شد و گفت‌: «به‌ خدا قسم‌ تو را رها نخواهیم‌ كرد تا خدا روشن‌ كند ما حقّ تو را از رسول‌ خدا حفظ‌ كردیم‌. به‌ خدا قسم‌ اگر یقین‌ داشته‌ باشم‌ كه‌ كشته‌ و سپس‌ زنده‌ خواهم‌ شد و آنگاه‌ در آتش‌ سوخته‌ خواهم‌ شد و این‌ تا هفتاد بار تكرار شود از تو جدا نخواهم‌ شد تا در ركابت‌ جان‌ نثار كنم‌. چگونه‌ تو را رها كنم‌ در حالی‌ كه‌ یك‌ بار كشته‌ شدن‌ است‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ كرامت‌ ابدی‌؟[5]  

 سپس‌ زهیر به‌ پا خاست‌ و رشته‌ی‌ سخن‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ و گفت‌:

 «به‌ خدا قسم‌ دوست‌ دارم‌ تا هزار بار كشته‌ شوم‌، زنده‌ شوم‌ و كشته‌ شوم‌ و تو و این‌ جوانان‌ اهل‌ بیت‌ زنده‌ بمانید.»[6]

 گروهی‌ دیگر نیز بلند شدند و سخنانی‌ همانند پیشینیان‌ بر زبان‌ راندند و همگی‌ گفتند «ولكنّ انفسنا لك‌ الفداء» جان‌ ما فدای‌ تو باد.[7]

راهی‌ باز برای‌ شهادت‌:

پاسی‌ از شب‌ گذشت‌. گویی‌ آن‌ شب‌ همه‌ی‌ غصه‌ی‌ تاریخ‌ را یك‌جا به‌ وراثت‌ برده‌ بود. با اینكه‌ شب‌ دهم‌ ماه‌ بود و ماه‌ بر پهنه‌ی‌ آسمان‌ می‌درخشید، ولی‌ غبار غم‌ مانع‌ عبور مهتاب‌ می‌شد و اشعه‌ی‌ ماه‌ در ذرات‌ غبار محو می‌گردید. با این‌ همه‌، پس‌ از نماز مغرب‌ جنب‌ و جوش‌ عجیب‌ در اردوگاه‌ حسین‌ (ع) برپا بود. فرمانده‌ كل‌ قوا برای‌ رزم‌ فردا دو فرمان‌ نظامی‌ صادر كرد:

 اوّل‌ دستور داد تا خیمه‌ها را نزدیك‌ به‌ هم‌ برافرازند. به‌ صورتی‌ كه‌ طناب‌های‌ خیمه‌ها از بین‌ یكدیگر عبور كنند كه‌ مانع‌ عبور دشمن‌ گردد و نیز خیمه‌ها به‌ شكل‌ چهار ضلعی‌ قرار بگیرند و تنها از یك‌ طرف‌ دروازه‌ای‌ برای‌ رفت‌ و آمد باز بگذارند.[8]

 فرمان‌ دوّم‌: حفر خندقی‌ به‌ شكل‌ نعل‌ اسبی‌ در پشت‌ خیمه‌ها. آنگاه‌ امام‌ دستور داد تا آن‌ را پر از هیزم‌ كنند تا فردا آتش‌ بزنند. این‌ برای‌ آن‌ بود كه‌ دشمن‌ تنها از روبه‌رو قادر به‌ حمله‌ باشد.[9]

 به‌ تاریخ‌ بنگرید كه‌ هیچ‌ چیز جز تكرار مكررات‌ با اندك‌ تفاوتی‌ نیست‌. سال‌ پنجم‌ هجری‌ همه‌ی‌ قدرت‌های‌ ضد اسلام‌ جزیرة‌العرب‌ به‌ رهبری‌ ابوسفیان‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ دادند تا با پیامبر اسلام‌ بجنگند. پیامبر دستور داد تا دهانه‌ی‌ دره‌ی‌ قرارگاه‌ را با حفر خندقی‌ مسدود كنند تا از هجوم‌ یك‌ باره‌ی‌ سپاه‌ كفر محفوظ‌ بماند. اینك‌ یكی‌ از نوادگان‌ ابوسفیان‌ به‌ جنگ‌ پسر دختر پیامبر خدا آمده‌ است‌ تا اسلام‌ علوی‌ را نابود كند. اكنون‌ حسین‌ دستور می‌دهد تا سه‌ طرف‌ را خندق حفر كنند و یك‌ طرف‌ را برای‌ آمدن‌ دشمن‌ یا رفتن‌ به‌ سوی‌ آنان‌ باز بدارند. هنگامی‌ كه‌ عمروبن‌ عبدود قهرمان‌ عرب‌ از خندق عبور كرد و علی‌ (ع)  رودرروی‌ او قرار گرفت‌ پیامبر فرمود: همه‌‌ی ایمان‌ در مقابل‌ همه‌ی‌ كفر قرار گرفت‌، ولی‌ در جنگ‌ فردا چه‌؟ فردا اسلام‌ در مقابل‌ كفر قرار نمی‌گیرد. فردا كفر بوسفیانی‌ در لباس‌ اسلام‌ به‌ جنگ‌ زادگان‌ پیامبر خواهد آمد. فردا همه‌ی‌ اسلام‌ علوی‌ در مقابل‌ اسلام‌ اموی‌ قرار خواهد گرفت‌. اسلام‌ اموی‌ اكثریت‌ توده‌ها را به‌ خود معتقد كرده‌ و تنها اقلیتی‌ علوی‌ باقی‌ مانده‌. پس‌ چه‌ باید كرد؟ باید سه‌ طرف‌ را خندق كند و یك‌ طرف‌ را به‌ سوی‌ شهادت‌ باز گذاشت‌.

 بُریر و بذله‌گویی‌!:

وقتی‌ سرنشین‌ یك‌ كشتی‌ شدی‌ تمام‌ افعال‌ تو یك‌ حكم‌ دارد. بخوابی‌، بنشینی‌، بایستی‌، بخندی‌، بگریی‌، ساكت‌ باشی‌، سخن‌ بگویی‌ و… همه‌ی‌ اینها عَرض‌ است‌ كه‌ بر ذات‌ تو عارض‌ شده‌، تنها تو یك‌ ذات‌ داری‌ و نهاد یك‌ گزاره‌ای‌ و یك‌ محمول‌ داری‌. می‌گویند تو سرنشین‌ كشتی‌ هستی‌ و این‌ كشتی‌ حامل‌ تو. حامل،‌ محمول‌ خود را به‌ ساحل‌ مقصود خواهد رساند.

 در متون‌ دینی‌ آمده‌ است‌ كه‌ نماز صائم‌، خواب‌ او و حتی نفس‌ كشیدن‌ او همه‌ در حكم‌ عبادت‌ است‌! چرا چون‌ روزه‌دار بر راهواری‌ به‌ نام‌ روزه‌ نشسته‌ كه‌ او را به‌ سوی‌ خدا می‌برد، پس‌ همه‌ی‌ افعال‌ او حكم‌ واحدی‌ دارند.

كربلاییان‌ همگی‌ بر سفینة‌النجاة‌ سوار بودندكه‌ در دریای‌ خون‌ به‌ سوی‌ ساحل‌ شهادت‌ می‌رفت‌. ناخدای‌ كشتی‌ حسین‌ بود. و پیامبر (ص) تضمین‌ كرده‌ بود كه‌ سرنشینان‌ این‌ كشتی‌ نجات‌ خواهند یافت‌. «فمن‌ ركبها نجی‌’» پس‌ فرقی‌ نداشت‌ كه‌ سرنشینان‌ آن‌ چه‌ می‌كردند، همه‌ رنگ‌ و بوی‌ خدایی‌ داشتند، بعضی‌ شمشیر تیز می‌كردند، بعضی‌ نماز می‌گزاردند و بعضی‌ شوخی‌ و بذله‌ می‌گفتند.

بُرَیرْ پیرمردی‌ زاهد و از عبّاد و قرّاء كوفه‌ بود. مردی‌ در وقار و سنگینی‌ زبانزد كوفیان‌ و قبیله‌اش‌ هَمْدان‌. بُرَیرْ آن‌ شب‌ با عبدالرحمن‌ عبدربّه‌ شوخی‌ می‌كرد. عبدالرحمن‌ به‌ او اعتراض‌ كرد كه‌ امشب‌ چه‌ وقت‌ بذله‌گویی‌ است‌.

 بریر در پاسخش‌ گفت‌: «همه‌ی‌ نزدیكان‌ من‌ می‌دانند كه‌ من‌ در جوانی‌ و پیری‌، شوخی‌ و بیهوده‌گویی‌ را خوش‌ نداشته‌ام‌؛ امّا به‌ خدا قسم‌ من‌ امشب‌ از آنچه‌ در انتظارمان‌ می‌باشد خوشحالم‌. به‌ خدا قسم‌ بین‌ ما و حوران‌ بهشتی‌ جز فرود آمدن‌ شمشیر دشمن‌ فاصله‌ای‌ نیست‌. به‌ خدا قسم‌ دوست‌ دارم‌ همین‌ الان‌ شمشیرهای‌ دشمن‌ به‌ سوی‌ ما كشیده‌ شود».[10]

آخرین‌ شب‌زنده‌داری:

حسین‌ یك‌ شب‌ از دشمن‌ مهلت‌ خواست‌ تا آخرین‌ نماز و راز و نیاز شبانه‌ را به‌ جای‌ آورد.

عجبا! حسین‌ از ابرار بود از اهل‌ بهشت‌، خداوند هم‌ برّ بودن‌ او را شهادت‌ داده‌ و هم‌ بهشتی‌ بودن‌ او را ضمانت‌ كرده‌.[11] پس‌ حسین‌ چه‌ نیازی‌ به‌ نماز داشت‌؟ مگر نه‌ این‌ بود كه‌ حسین‌ یك‌ انسان‌ كامل‌ بود؟

 پس‌ طریقتیان‌ را چه‌ احتیاج‌ به‌ شریعت‌؟ گویند شریعت‌ راه‌ است‌ برای‌ وصال‌ و حسین‌ سالیانی‌ بی‌انتها بود كه‌ واصل‌ شده‌ بود.

 مگر نمی‌گویند الدّنیا مزرعة‌ الاخره‌ پس‌ باید در دنیا بذر پاشید تا در آخرت‌ دروید. مگر نه‌ این است‌ كه‌ می‌گویند الصّلواة‌ معراج‌ المؤمن‌، پس‌ بگذار پلكانی‌ بیش‌ بر نردبان‌ قرب‌ نصب‌ كنیم‌ تا بیشتر به‌ پیش‌ رویم‌ و تا «عند ملیكٍ مقتدِرَ»[12] نزدیك‌تر در نشیمنگاه‌ صدق جای‌ گیریم‌.

 اینجا بود كه‌ حسین‌ هم‌ نیازمند نماز و هم‌ محتاج‌ راز بود و «او و اصحابش‌ تا صبح‌ نماز گزاردند، خدای‌ را تسبیح‌ گفتند، استغفار كردند و او را خواندند و به‌ درگاهش‌ گریه‌ و زاری‌ كردند.» [13] راز و نیاز اردوگاه‌ حسین‌ چون‌ ترنم‌ بهاران‌ بود. راز شبانه‌‌ی اردوگاه‌ حسین‌ مَثَل‌ دوست‌ و دشمن‌ شد تا جایی‌ كه‌ مشهور شد:

 زمزمه‌های‌ شبانه‌ی‌ اردوی‌ حسین‌ (ع)  مانند آواز زنبوران‌ عسل‌ بود. «وَلَهُم‌ دُوَیٌ كَدُوَیِّ النَّحْل‌».[14]

  روح الله حسینیان

منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی

[1]. به جای اسماعیل قربانی بزرگی را فدای او كردیم.

[2]. ابن اثیر، پیشین، ص 57

[3]. شیخ مفید، پیشین، ص 91

[4]. ابن اثیر، پیشین، ص 58

[5]. طبری، پیشین، ص 419

[6]. شیخ مفید، پیشین، ص 92

[7]. طبری، پیشین، ص 420

[8]. ابن اثیر، پیشین، ص 58

[9]. طبری، پیشین، ص 422

[10]. طبری، پیشین، ص 423

[11]. سوره‌ی انسان، آیات 5ـ 12

[12]. سوره‌ی قمر، آیه‌ی 55

[13]. بلاذری، پیشین، ج 3، ص 394

[14]. خوارزمی، پیشین، ص 355


 

درباره‌ی سایت

امام خمینی

اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهایی که بر ملت ها وارد میشود، در بسیاری از موارد، بر اثر بی بصیرتی است. خطاهایی که بعضی از افراد می کنند، بر اثر بی بصیرتی است. بصیرت خودتان را بالا ببرید. آگاهی خودتان را بالا ببرید. من مکرر این جمله امیرالمؤمنین علیه السلام را در گفتارها بیان کردم که فرمود: « الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر »

اللهم عجل لولیک الفرج