سه شنبه 29 آبان 1397
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ورود

رحلت پیامبر اکرم و شهادت امام حسن (ع) تسلیت باد

 سیاه پوش بیست وهشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه می گریم.

مردی از دنیا می رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ مردی که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهای سطر پیامبری و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.

مردی از دنیا می رود که آخرت را همچون پنجره ای دیگر بر نگاه های بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه ای هست که می تواند به دریای آخرت برساندشان؛ مردی که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنارهم، همچون دو بال برای یک پرنده به تصویر کشید؛ مردی که دست های دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.

 مردی از دنیا می رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛ مردی که زیر بازوی عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم های معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعله ای همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمی برافروخت تا از تیرگی ها نهراسد و در تاریکی ها نمیرد.

پیامبر یک حقیقت جاری است در جریان زمان؛ یک حقیقت جاری که پیامش همیشه نامکرر است و همواره شنیده خواهد شد: در مأذنه های معنویت، در معابد شرق، در غارهای تفکر.

حتی در خانه های طاغوت و در بتکده های درون و برون، فریاد توحید شنیده خواهد شد.

 پیامبر یک سرمشق تحریف ناپذیر است که رنگ و بویش کهنه نخواهد شد.

تا انسان انسان است و تا دنیا، دنیا، به تازگی خویش خواهد ماند و در جوشش سیال فهم ها و اندیشه ها، خلوص خویش را حفظ خواهد کرد.

پیامبر، یک صدای نامیراست که سکوت شرمگین دروغ ها و مغالطه ها، ارزش آن را کم نخواهد کرد و پرده ناسپاسی ها، از حقیقت و راستی آن نخواهد کاست.

پیامبر، یک قرآن به تمام معنی است که در جاهلیت جدید، منادی دعوت به آیه های تفکر و اندیشیدن است.

تا همیشه وام دار پیامبری ات هستیم

 دست هایم فصل کوچت را چگونه تحریر کند، ای پیام آور زیباترین روزهای جهان!

دیوارهای حرا، هنوز طنین نیایش هایت را جار می زند. خشت خشت کعبه از تو می گوید؛ از تو که دسیسه های کفار را به هیچ گرفتی و مصمم و پرشور، ایمانت را فریاد کردی. آفتاب تا ابد چشمان پیامبری ات را وام دار است.

در سوگ شهادت امام حسن (علیه السلام )

دهانِ هر پنجره‏اى كه امروز باز شود، رو به هواى مسموم كینه است و دهان هر غزل كه باز شود، از طعم گس مصیبت حكایت مى‏كند.

 لحظه‏ هاى غریبى است كه دنیا با این همه اندوه، در قاب چشم ‏ها نشسته است.

كجاست مرهمى شفابخش براى زهرى كه در این ثانیه ‏ها رخنه كرده است.

مدینه با نخل‏هاى دل‏سوخته‏اش كه ریشه در آهِ امروز دارند، مرثیه‏اى مجسم است. چقدر قشنگ گفته ‏اند كه «ماتم ‏ها به اندازه مهربانى آدم‏ ها وسیع می ‏شوند».

اینك نگاه می ‏كنم به سمت كریمانه‏ترین نام و گوش ه‏اى از رنج‏هاى بی ‏كرانه زمین كه در «بقیع» جمع شده است.

مرواریدهاى كرامت در مدینه رسول، شیفتگی ‏هاى ماندگاری ‏اند كه مجتباى خاندان نبوت بر جا گذاشته است.

كاش خورشیدِ امروز با این عقربك‏هاى زهردار ساعت‏ها بیدار نمی ‏شدند!

كاش شبانه‏ترین حزن براى آوردن جگرخراش‏ترین صحنه، در نمی ‏زد!

كاش همسر، این همه دشمن نمی ‏شد!

 كاش بقیع را با غلیظ ‏ترین لهجه گریه، در محضرش نمى‏دیدیم تا دسته دسته مرثیه ‏هاىِ جان‏سوز متولد شوند.

اما تقدیر از درى وارد می ‏شود كه انتظارش را ندارى.

خانه پر مى‏شود از «قساوت» كه فرایند قلب همسر است.

بقیع، پذیراى نغمه‏هاى زخم می ‏شود.

آسمان می ‏بیند كه برادر به بدرقه داغ‏پاره‏ها آمده است. حسین علیه‏السلام را به موسم بی ‏برادرى كشانده‏اند… .

چراغ را خاموش كن!

چراغ را خاموش كن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به میان نیاور!

تاریكى این خانه از آنِ تو!

خود را به خواب می ‏زنم تا سایه لرزان تو را كه بر دیوار می ‏افتد، نبینم و آن‏گاه كه تو دست آلوده‏ات را به سوى پیاله افطارم دراز می ‏كنى، پشت به تو مى‏نشینم.

 از آداب جوان‏مردى و فتوت در قبیله بنی ‏هاشم به دور است كه كسى به دشمن خود پشت كند و از میدان جنگ بگریزد، اما وقتى دشمن آن‏قدر به تو نزدیك است كه مى‏توانى لرزش دست‏هایش را در وقت آماده كردن جام شوكرانت ببینى، همان بهتر كه چشمت در چشمش نیفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.

كسى را خبر نكن!

كسى را خبر نكن؛ بگذار در چهاردیوارى غربت خویش جان دهم!

همان بهتر كه كسى نفهمد زهرى كه بر جانم نشسته، از نیش مار خانگى‏ام برخاسته كه نان و نمك مرا خورده است.

پدرم در گریز از غم غربت در میان جماعت حق‏ نشناس، خانه ‏نشینى را برگزید تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو، شیوه سكوت پیشه كند، اما من در زیر باران تهمت و زخم‏زبان و طعنه، سایه‏بان خانه خویش را شكسته دیدم. دشمن، آخرین پناه و دستگیرم را نیز به اشغال خود درآورده بود.

خورشید را با كرم شب‏تاب عوض كردى!

مرا تنها بگذار، دیگر نیازى نیست بوى خیانت را در پستوى خانه پنهان كنى!

 تمام این روزها كه بى‏وفایى‏ات را با دروغ به هم مى‏بافتى تا تشت رسوایى‏ات از بام نیفتد، تاروپود قالى كهنه و پوسیده دلت، پیش رویم از هم گسسته بود.

تو گمان كردى آن وعده‏هاى سر خرمنِ سوخته، مى‏تواند مس وجود تو را طلا كند و ازاین‏رو، خورشید را با یك مشت كرم شب‏تاب عوض كردى!

طلا در همین خانه بود و راز كیمیاگرى در دوست داشتن نور!

نگذار چشم زینب علیهاالسلام به تو بیفتد!

از این خانه برو! صداى قدم‏هاى پرشتاب خواهرم در كوچه مى‏پیچد.

هزار بار در دل آرزو كرده است خدا كند كه خبر دروغ باشد و تو بهتر از هركسى مى‏دانى كه خبر را به درستى به گوش عقیله بنى‏هاشم رسانده‏اند.

به كنیزان گفته‏ام تشت پر از خونابه‏هاى جگرم را پنهان كنند. به تو نیز مى‏گویم كه پیش از ورود زینب علیهاالسلام از اینجا برو. طاقت ندارم پیش از كربلاى حسین علیه‏السلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بیفتد.

همان یك كربلا براى خمیدن قامت زینب علیهاالسلام كافى است.

از جلوى دیدگان خواهرم بگریز!

تقدیر زینب علیهاالسلام

 از كنار بسترم برخیز! آمده‏اى بر زخم‏هاى دلم نمك غربت بپاشى؟

آن همه سلام‏هاى بى‏جواب جماعت پشت پنجره بس نبود كه تو نیز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانه‏ام بر دامانم مى‏تكانى؟! آن همه سنگ كه گلدان امیدم را شكست، بس نبود كه تو نیز گلبرگ‏هاى دلم را پرپر مى‏كنى؟!

اگر قرار بر پرستارى این تن مسموم و قلب مغموم باشد، هیچ‏كس نزدیك‏تر از زینب علیهاالسلام به من نیست. در تقدیر خواهرم نوشته‏اند كه پرستار قلب‏هاى سوخته باشد، از مادرم زهراى مرضیه علیهاالسلام ، تا رقیه سه ساله!

كاش زینب زخم‏هاى تنم را نبیند!

به آن بقچه قدیمى دست نزن! هنوز از آن، عطر یاس دست‏هاى مادرم برمى‏خیزد.

اگر قرار باشد كسى كفنم را از آن بقچه درآورد، جز زینب علیهاالسلام محرمى نیست؛ فقط خواهرم مى‏داند كه آن دو كفن باقى‏مانده به چه كار خواهد آمد!

كار یكى به تیرهاى خونین ختم مى‏شود و دیگرى به غنیمت مى‏رود.

فقط خدا كند وقتى عباس علیه‏السلام تابوت تیر باران شده را بر زمین مى‏گذارد و حسین علیه‏السلام كفن خونین مرا باز مى‏كند، خواهرم زخم‏هاى تنم را نبیند!

اینجا عباس علیه‏السلام ، زیر بازوى زینب علیهاالسلام را مى‏گیرد و حسین علیه‏السلام ، سرش را بر سینه خویش مى‏نهد، در هزارتوى مصیبت كربلا چه كسى موى سپید و پریشان زینب علیهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسین علیه‏السلام را مى‏پوشاند!

لحظه ‏هاى غریبى است. شكوه برزخى یك سفر بى‏بازگشت؛ بغض ترك‏خورده یك سكوت طولانى!

زمان به افطار نزدیك مى‏شود و زمین به لرزشى عظیم تن مى‏دهد. روزه سختى بود. همه زخم‏هاى اسلام در روزه امروز او حلول كرده است. بغض، گلوى صبرش را مى‏فشارد. مدت‏هاست كه با غمى مهیب دست به گریبان است، ولى اینك دلش براى سفرى تنگ شده است!

این شب‏ها، مكر مخفیانه‏اى در خانه او رخنه كرده است. همسرش جعده، مدتى است مرموز و تلخ به او مى‏نگرد. عجیب‏تر اینكه از نگاه امام فرارى است. به غروب نزدیك مى‏شود؛ به غروبى غریبانه!

پس از على علیه‏السلام ، چه بار سنگینى بر شانه‏هاى شكسته‏اش منزل كرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالى كردند و چه‏ها بر سر دل بى‏تابش آوردند! خدا مى‏داند.

اینكه با قرصى نان و مشتى خرما و جرعه‏اى آب روزه بگشاید، افطار نیست. آیا روزه خاموشى او را گاه افطارى روشن فرا مى‏رسد؟! تقدیرش روزه صبر و سكوت بود و تقدیر حسین علیه‏السلام افطار روشن فریاد و حماسه.

از كوزه مى‏نوشد تا افطار كرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول مى‏كند و… .

زینب علیهاالسلام جامه سوم مصیبت را بر تن مى‏كند. شام سیاه مدینه جارى شده و جگر پاره امام بر تشت… .

بقیع منتظر است؛ زیرا خوب مى‏داند دشمن اجازه دفن او را كنار مرقد پیامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازه‏اش تیرباران شود… روزگار غریبى است و امام مجتبى علیه‏السلام تنهاترین مرد. این را شهادت غریبانه‏اش شهادت داده است.

اى كریم اهل بیت! از اعتراض خاموشت مى‏نویسم كه چون نجابت گل‏هاى محمدى، عطر ایمان را در فضاى تنگ زیستن منتشر كرد؛ آنجا كه مظلومیت تو، بى‏وفایى و سستى یارانت را تنهایى به دوش كشید.

از تو می ‏نویسم كه زهر خیانت، لخته‏هاى جگرت را از گلوى حق‏پرستت سرریز كرد و خاك مدینه به خون غربت بخشنده‏ترین شاخه امامت آشنا شد.

آن‏كه بر زانوان پیامبر مى‏نشست تا با بوسه‏اى از نفس‏هایش جان رسول الله را تازه كند، اینك راه نفس‏هایش با مكر زنانه‏اى خاموش شده است.

آن روز كه بخشندگى دستانت بر سر زبان‏ها افتاده بود، تشت ابلیس براى جان عزیزت دهان گشود و تو كریم‏تر از آن بودى كه جعده را از معامله با معاویه مأیوس كنى!

آن جگر پاره، تلخى صلحى بود كه ناخواسته فرو داده بودى و اكنون به سرنوشت دانسته خود تن می‏دهى تا بقیع كه چون سالى، دست خود را براى گرفتن جسمت گشوده است، ناامید باز نگردد.

امشب، زمین بر طبل مصیبت مى‏زند و این صداى قلب زمین است كه در خاموشى تو فرومی ‏ریزد

  روابط عمومی موسسه تبیان


 

درباره‌ی سایت

امام خمینی

اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهایی که بر ملت ها وارد میشود، در بسیاری از موارد، بر اثر بی بصیرتی است. خطاهایی که بعضی از افراد می کنند، بر اثر بی بصیرتی است. بصیرت خودتان را بالا ببرید. آگاهی خودتان را بالا ببرید. من مکرر این جمله امیرالمؤمنین علیه السلام را در گفتارها بیان کردم که فرمود: « الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر »

اللهم عجل لولیک الفرج